|
اشکی از غنچه فرو ریخت و گل ندانست چرا؟
ماه به عشق نا بینا خندید و دل ندانست چرا؟
آفتابگردان عاشق از چشمک ستاره پژمرد و آفتاب ندانست چرا؟
و حالا با رفتنت دلم شده میخونه ی غم و تو ندانی چرا؟
اشک غنچه، گل رو پرپر کرد.
خنده ی ماه اشک رو از شاخه ی امید نابینا جاری کرد.
قلب آفتاب به باوفایی آفتابگردان لرزید. دل من از بی عشقی تو شکست و...اما میشه این زخم شکستگی رو با یه سلام دوباره به زندگی التیام بخشید و تمام لحظه های لبریز ازیاد تو رو به گورستان بی وفایی سپردوهمونجا دفنش کرد.
...حالا با یه احساس جدید میگم:سلام
*****************************************************
بر زمین افتاده پخشیده ست دست و پا گسترده تا هر جا از کجا ؟ کی ؟ کس نمی داند و نمی داند چرا حتی سالها زین پیش این غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز هیچ جز بیهوده نشنیده ست کس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیده وز کدامین سینه ی بیمار عنکبوتی پیر را ماند ، شکن پر زهر و پر احشا مانده ، مسکین ، زیر پای عابری گمنام و نابینا پخش مرده بر زمین ، هموار دیگر ایا هیچ کرمکی در هیچ حالی از دگردیسی تواند بود ؟ من پرسم کیست تا پاسخ بگوید از محیط فضل خلوت یا شلوغی کیست ؟ چیست ؟ من می پرسم این بیهوده ای تاریک ترس آور چیست ؟

*****************************************************
فردا...
نمی شناسمت،از اهالی دیروزی و من امروز، در فردا جستجویت می کنم.گاه گداری میشنوم که که می گویند:فردا هوا بهتر است،فردا باران می بارد،فردا خیابان خلوت تر است،فردا زندگی زیبا تر است،فرداوفردا...
کاش این فردایی که همه از آن دم می زنند زودتر می آمد،کسی چه می داند شاید همانطور باشد که اینها میگویند.من که فردایشان را ندیده ام پس قضاوت نمی کنم.من به گذشته ام می اندیشم،به آن گذشته ای که آغازی خوش داشت.من هرگز منتظر فردا نمی مانم چون معتقدم امروز هم به نوعی فرداییست که دیروز در انتظارش بودم.
پس من فرداهای زیادی دیده ام اما فردایی که مردم از آن حرف می زنند چطور؟تو دیدی؟
فردا باوری است که هر کس از آینده ی خود دارد.آینده ای که سالهاست در انتظار آن است. فردای خوبی،فردای پاکی و فردای زندگی.فردا را باور کن...بیا که با دستهای مهر بذر عشق را بکاریم.بیا بدی ها را به بادبسپاریم و در به روی خوبی ها باز کنیم.بیا کمی مهربان تر باشیم.ممکن است روزی از خواب برخیزیم و دیگر فردایی در انتظارمان نباشد .
پس امروز را زندگی کنیم

*****************************************************
نیاز
به جای دسته گلی که فردا بر قبرم می گذلری
امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن
به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی
امروز با تبسمی شادم کن
به جای متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی
امروز با جمله ای مرا یادم کن
من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

*****************************************************
تخته سنگ
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم:باید صبر کند
برای بار دوم که از آنجا عبور کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم:بمیرد بهتر است.
برای بار سوم که از آنجا عبور کردم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم.

|