|
بیست و هشت روز از سال جدید(۱۳۸۷)می گذره و من هنوز تصمیم خاصی برای سال جدیدم نگرفتم.
دوست دارم هر چه زودتر از این سر در گمی بیرون بیام و تو سال جدید خودمو همون جور که هستم بشناسم.
می خوام هر چه زودتر روشن شه واسم از سالی که هیچ احساسی نسبت به اومدنش نداشتم چی می خوام و اون از من چی می خواد!
بیست و هشت ورق از دفتر امسال هم خط خورد و به سادگی یک نگاه ازش گذشتیم و هیچ فکر نکردیم همین ورقه های خط خورده عمر ماست که داره سیاه میشه و می گذره.کاش قدر این روزها و ساعت ها رو بیشتر بدونیم.
دوست دارم هدفم رو تو یک دشت سرسبز زیر سایه ی تک درخت دشت انتخاب کنم.
آره تک درخت!
دوست دارم زیر سایش آرامش رو پیدا کنم.با تکیه دادن به تن مهربونش و خیره شدن به آسمون آبی خدا رو بهتر احساس کنم.دوست دارم همون جا زار بزنم و از دلتنگیم تو سال جدید واسش بگم.
خدا جون کاش می شد.

*****************************************************
سوز دل
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بو در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر و رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که زبس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من زسر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریبست که دل سوز من است
چو من از خویشتن برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از تو به که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه از سر بدر آورد و بشکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع بافسانه بسوخت

|