|
و آنگه که آن نگاه
بر چهره ام نشست
وآنگه که مست تماشای آن شدم
آن لبخند ساده ای
که بر آن چهره می دوید
با من چه ها نکرد
وآنگه که کودک گستاخ ذهن من
از هرم آتشین نفس های او
بی تاب گشته بود
با مادر قدیسه ی ایمان چه ها نکرد
وآنگه که طفل عشق
در نطفه می شکفت
با ساقی مسکین نواز دل بی قرار من
موسم روایت فردا چه ها نکرد....
*****************************************************
مرا میبینی و زیارت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیارت می شور هر دم
به سامانم نمی پرسی نمی دانی چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
نه راهست اینکه بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آروم بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت دستم

*****************************************************
باز آی که بی تو مه من رنگ ندارد
شب های سیاهم دگر آهنگ ندارد
امشب که رخ ماه شب تار تمامست
آوائی به جز یاد تو رنج ندارد
من رندم و عاشق،خوشا حافظ شیراز
که من مست و خرابم
وین منزل ویران،راهی به خرابات ندارد
امشب دل من ماُمن غم های نهان است
وین کالبد خسته که می بینی
همه ماحصل درد فراق است
امشب شب من رنگ خوش خواب ندارد
وین چشم
از فراقت آن یار سفر کرده دگر تاب ندارد
امشب شب من گنگ،دلم تنگ
مهتاب شب من
پر از قصه و آهنگ
لیک این دل بی تاب خبر از خواب ندارد

*****************************************************
|