|
سلامی به گرمی آفتاب بوشهر.سلامی که از صمیم قلب برمی خیزدو همچون رود روانی اشتیاق آر به تو،ای بهترین خاطره ی وجودم.
درباره ی من چیزی جز عشق وسیعت نیست و به تو چیزی دگر نمی گویم.دوست عزیزم،تا آخرین لحظه های وجودم تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه این جمله بر زبانم جاریست:دوست دار تو تا ابد تنها منم...
دوست عزیزم زندگی همیشه بهارنیست،گاهی ابر خزان بر آن سایبان مرگ می افکند ودوست بی وفای روزگار باوفاترین دوستان را از هم جدا می کند،پس تنهاعشق ومحبت است كه انسان را شاعر ميسازد.
تنها مظهر بي وفايي، گل است كه پس از چند روز دوستي با بلبل پژمرده ميشودو براي هميشه از كنار او مي رود.
گل باغچه ام بودي كه باد غارتگر تو را از من ربود.....  
******************************************************
(خودم نوشتم)
از کجا باید شروع کنم...؟!!از کجای حالم بگم که بفهمی تو چه مردابی دارم غرق میشم؟بگم کجای قصه گیر کردم که صدامو بشنوی و برگردی؟نمیدونم...!!!
هر روز صفحه ای از دفتر عمرم کنده میشه و میگذره ولی من هنوز تو همون صفحه ی اول دفترم پرسه میزنم و نمیدونم چطور دلتنگیمو برات بنویسم.نمی دونم اگه بگم تو کوچه پس کوچه های آشفتگی هام گم شدم و راه رسیدن به تو رو بلد نیستمُراه رو بهم نشون می دی یا نه.می خوام تا دور دورای آسمون روی نیمکت سرد و خاموش و یه گل رز سیاه به دست ،منتظرت بمونم اما نمي دونم مياي يا نه.
بالاخره اين صفحه از دفترم هم سياه شد و تو هنوز نيومدي.
******************************************************
تنها یاد تو
یادی به لطف اولین سلامت،به بزرگی بزرگواریت،به بلندی کوه مهربانیت،به درازی شبهایی که بی تو گریستم.عزیزم....گفتم من امروز از روی دلتنگی،از روی شرمندگی....گفتی که یک عالمه عشق با خود همراه دارد و یک دنیا سکوت.
بی تو اینجا یلدایی خاموش بر ثانیه ها حکم می کندو قلبم در سکوت خاموش شبهای تنهایی با تنهایی اش هم زبانی میکند.بی تو اینجا نا قوس ها از حرکت بازمانده اند.بی تو اینجا منم و من و تنهایی من.
.
******************************************************
کاش می شد
كاش ميشد هيچكس تنها نبود
كاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي كسي اينجا نبود
سالهاي سال اينجا تنها مانده ايم
شايد اين رفتن سزاي ما نبود
من دعاكردم براي بازگشت
دستهاي تو ولي بالا نبود
گفته بودي باز هم فردا مي رسد
كاش روز ديدنت فردا نبود
******************************************************
حرف های مریم
چرا اينقدر زود براي همه چيز دير ميشه؟چرا روزگار حتي فرصت خدا فظی باكسي كه زندگيت شده رو ازت ميگيره و تو رو با تنهاييت،تنها ميزاره؟
شايد براي گفتن اين حرفا خيلي كوچيك باشم (به قول يه بنده خدايي كه ميگه:حرفات به سنت نمي خوره)اما خوب چي كار كنم كه سنم كمه ،ولي در عوض اين دلمه كه بزرگه.بزرگيش قد هفت آسمون خداست.آبي و صاف،حالا بگذريم كه گاهي وقتا روزگار اونو ابري وباروني ميكنه و دل بيچارم مجبور ميشه بباره.نوشته هاي قبليم(دلتنگي من...،چرا تاريك و سرد...،خواستم اما ...) مال موقعي بود كه روزگار با دلم سازگاري نداشت.
حرفام با اين دوست بي وفاي روزگار،هموني كه بهترين و باوفاترين دوستان رو از هم جدا ميكنه زياده اما فرصتم اندك...
سري بعد كه اومدم بازم براتون حرف دارم البته اگه قابل بدونين و با نظراتون همراهيم كنين.
ميدونستين من تا حالا عاشق نشدم؟راستش نمي دونم اين جمله هاي احساسي از كجا مياد.مهم نيست .مهم اينه كه مياد. آخرين حرفم رو هم بزنم و برم:شاد باشيد و عاشق.(آرزوي مريم به شما دوستان).
بابای

|